بدون تو چه پروازی،چه احساسی چه آوازی
تویی که از صدای من،شراب کهنه میسازی
بیا خوبم که میدانم،در این بازی نمی بازی
نیازو تو خودم کشتم،که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلویم،که دردم را نمی گویم
به زیر ضربه های غم،نیافتد خم به ابرویم
مرا اینگونه گر خواهی دست را آشیانم کن
من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن
غرور،ای ناجی حرمت تو با من پابه پایی کن
به هنگام سقوط من،تو در من خود نمایی کن 
من آن خورشیدزر پوشم،که با ظلمت نمی جوشم
به جز آغوش دریا ها،نمی گیرم در آغوشم
من آن دیوان پر بارم،که در خود واژه ها دارم
درون دشت اندیشه،به غیر از گل نمی کارم
من آن ابر بهارانم،که از خاشاک بی زارم
به جز برچهره گلها،نمی گریم نمی بارم
نظرات شما عزیزان: