نمیدانم که احساسم چرا بیزاره از دستم
دیگه داره کاسه صبرم لبریز میشه دوست دارم فریاد بزنم اما وقتی فکرش را می کنم غرورم نمیذاره..
هر ثانیه ای که میگذرد میدونم و کامل حس اش میکنم.
باورم نمیشه که من هم این همه حساس شده باشم.
شاید باور نکنی اما هر روز که میگذرد خودم را برای روبه رو شدن با شما آماده میکنم.
نمیدونم این انتظارم کی به پایان می رسد.
شاید آخر هفته اگه خدا بخواد اومدم .اما نمیدونم که می تونم ببینمت یا نه؟
خیلی دلم میخواست فقط یه بار می تونستم زیارتت کنم .
تا بتونم بهتر و مطمئن تر تصمیم ام را بگیرم...
فقط از خدا می خوام که کمکم کنه...
نظرات شما عزیزان:
|