روزگار دیگر...
هر روز که میگذره آدم یه حس عجیبی پیدا میکنه نمیدانم شاید راهی رو پیش رو میبینه که بی پایانه...
راهی که تا افق بی پایان...
البته این تصورات خیلی خسته کننده هستش چرا که هیچ نتیجه و حاصلی از تلاش که نمی بینی فقط در درون خودت غرق رویا میشی
و تصوری بهتر از این نمی توانی تو ذهنت از دنیا تجسم کنی
به هر حال همیشه تو هر کاری یه خلا حس میکنی که با هیچ چیزی نمی توانی پرش کنی
گاهی از نرسیدن به پایان دلهره داری و گاهی این نرسیدنت ها برایت عادت می شود و همیشه در انتظار این رسیدن یه لذت خاصی هم داره
و گاهی خودت را میخواهی از همه ی محتویات ذهنت سوا کنی خودت رو بزنی به بیخیالی و فارغ از هر دلهره و فکر و خیالی...
اما در این میان هم می بینی که حس ات یواشکی سر میکشد به بیخیالی هایت آرام ارام ذهنت درگیر می شود.. یهو میبینی که تو رویای حس ات غرق شده ای و همه چیز تو را درگیر کرده .... بیخیال در خلوتی ذهنم هم با این حس نمی گذارد نوشته هایم مسیری دیگری غیر از این حست یرود
نظرات شما عزیزان:
|